|
|
|
|
|
ما را به خاطر بياور به نام يزدان پاك درود بر روح اكبر محمدي ، عزت ابراهيم نژاد و گرامي باد ياد شان .... . تقديم به تمامي ياران دبستاني ، احمد باطبي ، منوچهر محمدي ، بهروز جاويد تهراني و ... تقديم به تمام آزاديخواهان ايراني و تمامي دانشجويان .
ما را به خاطر بياور ما را كه تازه جواناني بيست و دو ساله بوديم شور عشق در سينه داشتيم و پيش از آنكه عاشق شويم ، سينه بر خاك سوده مرديم ما را كه سينه سرخاني خنياگر بوديم و دَه به دَه نه در آسمان و نه در كوهسار و نه بر شاخسار كه در بازار ، پيش از آنكه آواز خوان شويم بر شاخه اي تكيده از تكيه گاه خويش جان واسپرديم به خاطر دارم پيامتان را ، سرنوشتتان را آري و هميشه در گذرگاه خاطرم در گذر است آوازهاي صامت سينه سرخان سينه بر سيخ و تجسد آرزوهاي بيست و دوسالگان سينه بر سنگ و از تكرار يادشان شايد پيش از آنكه شاعر شوم بيست و دوساله بميرم . آمين شعري از شهيد كوي دانشگاه عزت ابراهيم نژاد
و در انتها تقديم به دانشجويان جان باخته در 16 آذر 1332 كه حكومت اسلامي بدون داشتن هيچ سنخيتي با آنان از يادشان نيز سو استفاده مي كند ( شريعت رضوي ، قندچي و بزرگ نيا ) http://yardabestani.blogfa.com
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت توسط ali
|
|
||
|
|
|
|
|
كتابخانه اينترنتي يار دبستاني به روز شد
http://yardabestani-book.blogfa.com
سگال هم كه مدتهاست فيلتر شده است و تمامي دوستان هم فعلا دستشان زير ساطور اما شماره ۱۸ تير سال قبل را نگاهي بياندازيد .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط ali
|
|
||
|
|
|
|
|
شتابزده دستگیر
با عجله آزاد شدیم! خبر می رسد محبوبه کرمی در حین جمع آوری امضا بازداشت شده! واقعا جرم ما چیست؟ خواست ما برای تغییر قوانین اینقدر می تواند تهدید آمیز باشد؟ محبوبه در ذهنم مجسم می شود و آرام از جانم می رود؟ خسته شدیم از بس گفتیم کجای دنیا جمع آوری امضا جرم است؟ از صبح دیروز شروع شد تهدیدها. چند اس ام اس از یک شماره ایرانسل ناشناس با این مضمون: " هشدار! بر اساس قانون مجازات اسلامی شرکت در تجمع غیر قانونی 2 تا 5 سال حبس به همراه دارد - ستاد خبری " ستاد خبری کدام مرجع قانونی معلوم نیست وهست. ما تهدید می شویم و می خندیم که حالاچه کسی قصد تجمع را داشته؟ تنها من نیستم چندین نفر از دوستان دیگر هم همین اس ام اس را دریافت کرده اند و خنده تنها از آن روست که درونمان خودمان را می سوزاند و بیرونمان ... برنامه ی نشست همبستگی زنان در سالروز 22 خرداد یک روز بعد در گالری برگزار می شد و ما رفتیم و پشت درهای بسته ماندیم! مدیر گالری تهدید شده بود که این برنامه غیر قانونی است و من نمی دانم نشست به تجمع چه ربطی دارد که تهدید شده ایم؟ می رویم و تصمیم می گیریم تا بمانیم و کسانی که از لغو برنامه خبر ندارند را مطلع کنیم و نگذاریم جلوی گالری شلوغ شود. تا اتفاقی نیفتد و دوستانمان از 2 تا 5 سال حکم حبس نگیرند. ساعت 4 است و افراد معدودی مراجعه می کنند و ما اعلام می کنیم که برنامه لغو شده و بروند و نمانند. فضای مقابل گالری پر است از نیروهای امنیتی موبایل به دست که گزارش می دهند. به نظر می رسد تک تک حرکات ما گزارش می شود. چهل و پنج دقیقه بعد حس می کنیم که دیگر کسی نخواهد آمد واگر هم بیایند می روند . بعضی از دوستان که خیالشان نسبتا راحت شده می روند و من و ناهید می مانیم. ناهید خسته است و پایش درد می کند. به مقابل ساختمان می رود تا در سایه بنشیند و خستگی در کند و من تنها می مانم جلوی در گالری و تصمیم این است که دقایقی دیگر ما هم برویم . چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد و یک باره ماشین گشت ارشاد با تعداد زیادی پلیس و نیروهای امنیتی از راه می رسند. به طرفم می آیند و من تنها هستم و به ناهید نگاه می کنم از دور. می گویند چرا ایستاده ای؟ می گویم برنامه لغو شده و مانده ام تا به کسانی که از راه دور می آیند و در جریان لغو برنامه نیستند خبر بدهم که نمانند. می گوید بروید و نمانید و من به سمت ناهید حرکت می کنم تا به اتفاق او این فضای سرد پر از تهدید را ترک کنیم. با ناهید تند صحبت می کنند و ناهید معترض می شود که من با این سن و سال! چرا اینطور خصمانه و تند حرف می زنید. مامور لباس شخصی با خنده می گوید قصدمان اهانت نیست فقط نمانید. می خواهیم برویم که با بی سیم اطلاع می دهند این دو نفر را نگه دارید و می گویند سوار شوید. ون گشت ارشاد با شیشه های تیره منتظرمان است تا به سایه ی سنگین و ترسناکش پا بگذاریم. فرصت کوتاهی گیر می آورم پیش از این که موبایلمان را بگیرند و اس ام اس می زنم به ژیلا : " ما را گرفت" و بعد تلفن را باید خاموش کنیم وتحویل بدهیم تا بیسیم های داخل ون را دچار اختلال نکند. در این فاصله انگار دوستانمان از دور دیده اند که ما بازداشت شده ایم و تلفنی بقیه را خبردار کرده اند. دختران جوان یونیفرم پوش داخل ون با قیافه های گرفته و عبوس می پرسند مادر و دختر هستید؟ می گویم نه . می گویند دوستید؟ با هم ارتباط دارید؟ خب معلوم است ارتباط داریم. ناهید به لحن سرد و تندشان معترض می شود. می گویم دوستیم و همدیگر را می شناسیم و دلیلی نمی بینم به سوالات بیشتری جواب بدهم. می گوید باید جواب بدهید و جواب من نه است و سکوت است و نگاهی به ناهید که دعوتش می کنم به آرامش. می نشینیم و آفتاب تند است و کولر ون خاموش و تقریبا از گرما بی حال هستیم . می مانیم و یک ساعتی می گذرد که ژیلا و خانم ستوده از راه می رسند به همراه نفیسه و سارا. نفیسه ایستاده و خانم ستوده به سمت ون می آید و می گوید من وکیل دادگستری هستم. وکیل آیدا سعادت . تند و گستاخانه با او برخورد می شود و او را هم بازداشت می کنند. بعد نوبت به ژیلا می رسد و بعد نفیسه و سارا را بازداشت می کنند. ون آنقدر پر شده که خود ماموران زن داخل آن هم اعتراض می کنند که خفه شدیم! خانم ستوده می گوید شما وکیل را در حین انجام وظیفه شغلی اش بازداشت کرده اید. می گویند ما هم وکیلیم و بعد می فهمیم که مامور نیروی انتظامی ترم سوم رشته ی حقوق نمی دانم کدام دانشگاه است که بی خبر از الفبای حقوق و قضا در مقابل وکیل پرسابقه ای چون نسرین ستوده عرض اندام می کند! خانم ستوده نگران گرسنگی کودک شیرخواره اش است و می خواهد با خانواده اش تماس داشته باشد. نمی گذارند و او در نگرانی برای نیمای کوچک می نشیند . از قانون تبعیض آمیز می گوییم و از این که حرفمان چیست. دفترچه کمپین همراه داریم می دهیم که بخوانند و بدانند . همراه می شوند! آنها هم با قانون تعدد زوجات مشکل دارند! می اندیشم کاش برگه امضا هم داشتیم. مضحک بود البته این امضا اما جالب هم بود! دفترچه را مردان سبزپوش بیرون ون می گیرند دور هم جمع می شوند و یکی به صدای بلند می خواند وبقیه گوش می دهند و گاه خنده ای از سر تمسخر و در میان بذله گویی های آنان یکی از دفترچه های ما گم می شود! پرتعدادند و در خیابان انگار حکومت نظامی برقرار است. چیزی نمی گذرد که جلوه و فریده از راه می رسند و در حالی که از آن سوی خیابان عبور می کنند به سمت ماشین هدایتشان می کنند بی هیچ توضیح و دلیلی. می شویم هشت نفر که باید درآن ون کوچک بنشینیم بعلاوه ی چهار مامور دیگر . تنفس سخت است و هوا بس ناجوانمردانه گرم است. زنگ ساختمان گالری را می زند و پسر جوانی با کوله پشتی و در حال عبور بازداشت می شوند. خبر می آید که دارآباد پر شده از موتور ها و ماشین های ماموران انتظامی و لباس شخصی هایی که با چند الاغ تا بالای کوه رفته اند که اوضاع را کنترل کنند! عجیب است کوه پیمایی در حضور ماموران امنیتی و انتظامی و پلیس ضد شورش؟ دوستان که می آیند یخ درون ماشین هم با شوخی و خنده می شکند و ساعت هنوز ساعت 8 نشده که ون حرکت می کند . با یک ون دیگر اسکورت می شویم تا بازداشتگاه وزرا. تند می رود و آژیر کشان و تقریبا تمام دست انداز ها را به شدت می کوبد! گرسنه هستم و.. جلوه و فریده و نفیسه با ماموران حرف می زنند و کم کم سرود خواندن شروع می شود. ای زن ای حضور زندگی .. ای زن تو ای همراهم .. یار دبستانی من .. و ماموری می گوید متن این سرود را برایش بنویسیم! ما می خندیم و من یاد پناهی می افتم : " شک دارم به آوازی که زندانی و زندانبان با هم می خوانند"...سرود خواندن را ادامه می دهیم تا درهای بزرگ بازداشتگاه وزرا از هم گشوده و پذیرای ما می شود. اولین نفر سوار شده ام و آخرین نفر پیاده می شوم. ماموران در حیاط ایستاده اند. رئیس بازداشتگاه خشمناک نگاهمان می کند و به پائین هدایت می شویم. سلول های کوچک با درهای آهنی انتظارمان را می کشند و می رویم به داخل اتاق مسئول بازداشتگاه زنان وزراء. کیف و وسایلمان را تحویل می دهیم و روسری و هر چه بند کفش و مانتو و .. که داریم را میدهیم به "بند بانان"! چهاردیوار کوچک سلول ها انتظارمان را می کشند و بازرسی بدنی شروع می شود. بدن هایمان را طبق دستور! بازبینی می کنند و هدایت می شویم به داخل سلول . نسرین باز اعتراض می کند . نگران کودک شیرخواره و نه ماهه اش است که هیچ چیزی جز شیر مادر نمی خورد و حالا لابد بیتاب است و من بیتاب می شوم از یاد پویانم و اشکی را که به چشمم آمده است ، پنهان می کنم. خوب نیست زندانبان اشکم را ببیند! خوب نیست نسرین نازنین دلگیرتر شود از نبودن نیمای کوچک دوست داشتنی در آغوشش. من ، نسرین ستوده ، نفیسه آزاد و ناهید میرحاج با هم هستیم و جلوه جواهری ، ژیلا بنی یعقوب ، فریده غائب، سارا لقمانی و عالیه مطلبزاده - با هم هستند. فاصله ی دو سلول سرد و کوچک را و گاه صدای خنده های ما می لرزاند. سلول هایی بسیار کوچک که تنها زینت آن پتویی کثیف است که کف آن پهن شده و ما روی آن نشسته ایم. زندانبانی با لبخند آب می آورد که گرم است اما جانمان را تازه می کند. اما چیزی هست. دردی که یک طوری غریب می پیچد در جانمان از این هتک حرمت، از این تخطئه به خاطر اعتراض به بی عدالتی و نابرابری . زمان می گذرد و ساعت حدود ساعت یازده شب بدون تفهیم اتهام بازجویی می شویم و البته اولین سوال این بود که از کی در سازمان جنبش زنان فمونیسم(!) عضو شده اید؟ ژیلا به بازجو می گوید این غلط املایی دارد. ناهید می گوید سوال مغشوش است و من می نویسم که در یک تجمع یک نفره (!) جلوی در گالری که برنامه اش از پیشتر لغو شده بازداشت شده ام بی هیچ دلیل و توضیحی. در حالی که انگار عجله ای برای آزادی ما درکار است می گویند تلفن بزنید و ضامن بیاورید و ساعت از یک بامداد گذشته که آزادمان می کنند. من هم به همراه دیگردوستان بعد از چند ساعت با ضمانت خودم ! آزاد می شوم. به رغم اعتراض ما بازداشتی ها و خانواده هایی که در مقابل وزرا حضور دارند، برای اسناد ضمانتی که گرفته بودند هیچ رسیدی نمی دهند و فقط می گویند شنبه صبح با شما تماس گرفته می شود و آنها مسئولیتی ندارند. تهدید می شویم که نمانیم و ما هم بی سرو صدا خداحافظی می کنیم و می رویم تا شنبه یا روزهای بعد چه پیش آید. حالا نگران محبوبه هستم که در آن چهار دیواری خالی و دلگیر، تنها ... دردی می پیچد در جانم یک طوری غریب!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط ali
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچيز بگندد نمكش مي زنند !!!
دولت عالي ترين مظهر رابطه قدرت و حاكميت است كه در همه جوامع وجود دارد . دولت در هر جامعه اي مظهر مصلحت عمومي است و اگر چه گاهي دولت ها از منظر اقتصاد و مذهب وظايفي بر عهده دارند اما لزوما نمي توان از دولت انتظار داشت تنها در همين دو حوزه به ايفاي نقش بپردازد .آن هم نقشي مشخص و در چارچوب و قواعدي خاص ! از جمله وظايف عمومي دولتها، مي توان به حفظ نظم و امنيت و حراست از حقوق طبيعي افراد جامعه ، تامين حداقل رفاه و آرامش و ... اشاره كرد . اما در نظامهايي چون نظام فعلي ايران كه مي توان آنرا در قالب يك حكومت توتاليتر - فاشيستي ناميد ، تنها يك ايدئولوژي خاص در همه حوزه هاي زندگي مردمان و جامعه جريان دارد . اين تفكر و ايدئولوژي بر هر حقيقت و واقعيتي ارجعيت دارد و در نتيجه براي شكل گرفتن اين تفكر پدرسالارانه بايد كليه وسايل ارتباط جمعي ، دستگاههاي آموزشي و فرهنگي و حتي مجلس و نمايندگان انتخابي مردم همسوي با حكومت و دولت باشند . در نتيجه مطبوعات آزاد كه يكي از اركان اصلي سنجش دموكراسي در يك كشور است به كلي نابود شده و در اختيار انحصار طلبان قرار مي گيرد . در اين تفكر هيچ اعتراضي معنا ندارد و كساني كه از اصول اخلاقي ايدئولوژي حاكم پيروي نكنند گناهكار بوده و مستوجب مجازات مي باشند . در اين تفكر مردم همواره مصلحت خويش را تشخيص نمي دهند و احتياج به قيم دارند و در نتيجه تمامي مخالفين و معترضين به حكم ايدئولوژي موجود منحرف ، دروغگو ، شايعه پرداز ، مرتد و كافر شمرده مي شوند . در روزهاي اخير با توجه به سير صعودي گراني و تورم و كمبود مواد اوليه و حتي رخت بر بستن بسياري از مايحتاج اوليه از سبد زندگي مردم اوضاع سخت و فوق العاده اي بر سطح جامعه بوجود آمده است . شرايطي كه شايد بي شباهت به دوران جنگ نداشته باشد ، دوراني كه بسياري از مواد و كالاها در سطح جامعه ناياب مي شود و با توجه به شرايط فوق العاده موجود يا با قيميتي فزاينده در بازار سياه به فروش مي رود و يا به كلي براي مدتي در سطح جامعه محو مي گردد . اما در زمان حاضر ظاهرا جنگي در ميان نيست اما سايه سنگين تحريمها روز به روز بر زندگي مردم سنگين تر مي شود و در اين كارزار اقتصادي حكومت جمهوري اسلامي خود در دو سوي ميدان جنگ بازيگر ماجراست . دولتمرداني كه با بي تدبيري و بي كفايتي خويش و ضعف مديريت هايشان چوب حراج را بر ثروتهاي خدادادي اين سرزمين زده اند و غارتگران و مافيا هاي وطني و خارجي در حال درو محصول در هر چهار فصل سال هستند . چهار فصلي كه امسال زمستانش را با نبود گاز گذارانديم و در بهار با نبود برق ، حتما در تابستان هم آب نداريم و در پاييز تلفن و مخابرات ! اين مديريت ويژه و فوق العاده دكتر محمود احمدي نژاد و دولتش به همراه حاكميت جمهوري اسلامي بر سرزمين ماست . مديريتي كه تنها نقش مديريتش را براي ام القراي اسلامي قانع نبوده و نيست و به دنبال مديريت كل جهان است . خوشبختانه فعلا در سيارات ديگر وجود حيات تاييد نگشته است والا اين مديريت جهاني سطحش فراگير تر مي شد . از وعده هاي پول نفت بر سر سفره هاي مردم و كشيدن يك لوله نفت بر در منزل هر ايراني و ... كه بگذريم . مي بينم كه تنها در سطح اجتماع و براي سركوب و ارعاب حضور گسترده نيروهاي امنيتي و پليسي مشهود است و هيچ نظارتي بر بنگاهاي اقتصادي ، اجتماعي ، اصناف و مديريت هاي دولتي و مسئولان وجود ندارد . گراني و تورم و افزايش قيمت ها نيز هيچ اصول و اسلوب خاصي را دنبال نمي كند و تقربيا اين افزايش قيمت ها و نبود كالاها و يا ناياب شدن چند كالا به طور همزمان غير قابل پيش بيني مي باشد . البته خب به يمن اينكه ما در زمره كشورهاي هسته اي قرار گرفته ايم به حمد الله اينها مشكلات پيش پا افتاده اي است و اگر حتي شام و ناهار نداريم به جاي آن كيك زرد كه دارم . مطمئنا هنوز هم انرژي هسته اي حق مسلم ماست بر هر شعاري حتي حق حيات هم ارجعيت دارد . از افزايش قيمت تمامي كالا ها كه بگذريم ، نبود تايد (پودر لباس شويي ) ، قند و شكر و گراني فوق العاده چاي را هم اگر شايعه بدانيم دو كالا مطمئنا گران شده اند يكي روغن ترمز است كه به نسبت دوماه قبل تقريبا يك سوم افزايش قيمت داشته و ديگري نمك مي باشد . نمك هاي بسته بندي كوچكي كه تا چند روز قبل بسته اي 100 تومان بودند و امروز تقريبا سه برابر شده اند هر بسته 300 تومان ! گراني كالاي اول روغن ترمز شايد به دليل اين باشد كه رئيس جمهور كلا از ترمز گرفتن خوشش نمي آيد و قطار هسته اي ما هم بي ترمز است . اما گراني كالاي دوم يعني نمك مطمئنا به دليل آن است كه دايناسورها و ابول ارتجاعهاي حكومت فاشيستي در حال گنديدن و تعفن مي باشند و از قديم هم گفته اند هر چه بگندد نمكش مي زنند . بنده خدا رئيس جهمور مشنگ ( منتخب شوراي نگهبان ) حق دارد كه در شهركرد با تعجب از گراني نمك ياد كند و تنها نمك موجود در يزد را را براي كل كشور كافي بداند اما او اين نكته را فراموش كرده است كه بوي تعفن حكموت جمهوري اسلامي مدتهاست كه ملت ايران را آزرده كرده است و اكنون كار به جايي رسيده است در درون دستگاه حاكميت ، افرادي چون عباس پاليزدار هم از اين بوي تعفن احساس ناراحتي كرده اند و در كنار مردم قرار گرفته اند . علي وبلاگ يار دبستاني http://yardabestani.blogfa.com
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت توسط ali
|
|
||